برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

تاریخ ادبیات و تبعیض جنسیتی در ایران

یکی از زیرگونه های ادبیات تعلیمی، اندرزنامه است. اندرزنامه، وعظ و نصیحتی است که برای تربیت و ارشاد نوشته می شود. اندرزنامه ها، خود زیر گونه ای دارند به نام فرزندنامه یا ولدنامه؛ درواقع ولدنامه، اندرزنامه ای است که مولف برای فرزندش نوشته، در خلال متن او را خطاب قرار داده و یا متن به گونه ای است که حضور فرزند غایب در آن حس می شود. ما بعد از اشوزرتشت پدری را سراغ نداریم که دخترش را خطاب قرار داده باشد [اوستا، یسن ۵۳، خطاب زرتشت به دخترش پوروچیستا] یا برای دخترش اندرزنامه ای نوشته باشد که به نقش زنانه ی او پرداخته باشد، بنابراین اغراق نیست اگر بگوییم  ولدنامه ها برای پسران و به نام پسران نوشته شده است (جز چند استثنا در دوره مشروطه). از قابوسنامه ی شاه زیاری، کیکاووس قرن پنجم بگیر تا دستورنامه ی نزاری قهستانی قرن هشتم و ولدنامه نویسان متاخر.

دختران، زنان و تبعیض جنسیتی

ساده بگویم دختران، بازتاب خوبی در اندیشه و قلم روشنگران و روشنفکران گذشته نداشته اند، اصولا چیزی حساب نمی شدند. درواقع ادبیات تعلیمی برای آموزش و تربیت مردان خلق شده و زنان را کمتر مخاطب قرار داده است، بنابراین سیرالملوک ها برای تربیت سیاسی، اجتماعی و درباری شاهان و شاهزادگان (نه ملکه ها و نه شاهدخت ها)، ادب نامه ها برای آدابدانی مردان و پسران، مثلا آداب مهمانی، آداب شراب نوشی، آداب قمار، آداب معاشرت و غیره که زنان در این ساختار حضور ندارند و باید در اندرونی باشند. وصیت نامه ها برای اندرزهای خانوادگی یا شخصی وارثان مذکر، ارشادنامه ها برای جانشینان اقطاب تصوف که همه مرداند (مرشد زن در تصوف وجود ندارد) نوشته می شد. کتاب های آموزشی پزشکی، حقوقی، سیاسی و فقهی نیز برای مردان نوشته می شد. ما حتی اخلاقنامه ای نداریم که طرف صحبتش زنان باشند. زنان در طول تاریخ ادبیات فارسی نقش فرعی و کمرنگ داشته اند و از نظر اجتماعی نیز کمتر قابل ذکر بوده اند.

فاجعه آن جاست که وقتی اندیشه ی فاسد وارد فرهنگ شد، دیگر شاه و رعیت، روشنفکر و عامی نمی شناسد و پالایشش خیلی خیلی سخت می شود. درواقع قرن های طولانی، تبعیض جنسیتی در تار و پود فرهنگ ایرانی رسوخ کرده و بزرگان ادبیات را نیز آلوده بود. یکی از ادیبان بزرگ و بی مانند فارسی خواجه افضل الدین بدیل خاقانی شروانی است که به وضوح نگاه خود و روزگار خود را نسبت به فرزندان دختر نشان داده است. ابیاتی از مرثیه ی خاقانی را که برای مرگ دخترش سروده می خوانیم، تا دریابیم که فرهنگ نادرست تاچه حد در مردان فرهیخته رسوخ و رسوب کرده بود:

سر فکنده شدم چو دختر زاد

بر فلک سر فراختم چو برفت

بودم از عجز چون خر اندر گل

بر جهان اسب تاختم چو برفت

ماتم عمر داشتم چو رسید

عمر ثانی شناختم چو برفت

محنتش نام خواستم کردن

دولتش نام ساختم چو برفت

این خاقانی کسی است که وقتی پسرش مرد، اوج هنرش را به کار برد و یک مرثیه ی جگرخراش جنجالی در رثایش سرود که هم در تاریخ ماندگار شد و هم عرش و فرش را از خوناب جگرش گلگون کرد، اما می بینید حالا که دخترش مرده چطور رقص شادی می کند و اکلیل از منافذش می جهد بیرون! چند بیت از مرثیه ی مشهور او برای پسر عزیزش را بخوانید:

آرى آتش اجل و باغ به بر فرزند است

رفت فرزند، شما زیور و فر بگشایید

نازنینان منا مرد چراغ دل من

همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید

خبر مرگ جگر گوشه ی من گوش کنید

شد جگر چشمه ی خون چشم عبر بگشایید

اشک داوود ببارید پس از نوحه ی نوح

تا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید

از این تلخ تر هم داریم، آن هم عقیده ی شاه مملکت یعنی کیکاووس زیاری برای پسرش شاهزاده گیلانشاه است که از سر اتفاق، کلک همایونی اش بر دامن کاغذ  می لولد و نامی از دختر می آورد:《 آنچه داری اول در برگ دختر کن و شغل وی را بساز و او را در گردن کسی کن تا از غم وی برهی. آنچه داری بذل کن و دختر در گردن وی بند و برهان خود را از این محنت عظیم》. ادبیات آیینه ی دوران است، آثار بازمانده بازنماینده ی افکار و کردار پدران و مادران ماست، بازتاب عقاید نیاکان ماست و امروزه باید سره و ناسره را از هم جدا کرد. جنسیت زدگی را باید از فرهنگ، زبان و ادبیات امروز پاک کرد.