نصرتِ کوچ وکویر؛ شاعر پرترهی زن
بیشترِ اشعارِ دفترِ کوچ و کویر دربارهی حب و بغضِ نصرت نسبت به زنانِ پیراموناش است؛ چه آنها که جفا کرده، چه آنها که وفا کرده، چه مادرش، چه خواهرش، چه زنِ ناآشنایی که نصرت از او یک بوسه چیده و حتی فاحشهای در کنجِ کوچهای! حتی در باقی اشعار نیز، گهگاه به این مساله گریزی میزند و اعترافی با رضایت یا ندامت سر میدهد (مانندِ مرگِ میفروش). نصرت در همه این شعار، با قلمی واقعی و حسانی بر کاغذ نوشته است.
واقعیتِ زن در شعرِ نصرت، زیباییشناسیِ اثر را تقلیل نمیدهد؛ بلکه نصرت از دلِ واقعیتِ زن یک زیباییشناسیِ کامل و منحصر به فرد بیرون کشیده است؛ اشعارِ بهار، جهاز و خواستگاری، توصیفات و شرحِ حالهایی از رویدادهایِ آشنایِ زندگیِ نصرتاند اما آنچنان به زیورِ تخیل و ژرفنگریِ قلمِ نصرت آراسته شدهاند که بس زیبا جلوه میکنند. زنانِ پیرامونِ او همراه با واژگان و عباراتِ روزمره و گاهی کلاسیک، مادهی خامِ شعر اویند که نبوغ، خلاقیت و نگاهِ ژرفِ نصرت، آنها را در قالبی زیبا، منظوم کرده است.
ادبیات کلاسیک و نقش زن
واقعیتمندیِ زنِ شعرِ او، نصرت را هم از ادبیاتِ کلاسیکِ ایران و هم از ادبیاتِ همعصرش متمایز میکند. از ادبیاتِ کلاسیک از آن جهت که زنِ موردِ خطاب یا بیانِ نصرت، معشوق و محبوبِ آرمانیِ تغزلیِ کهن نیست. دلبرِ غزلِ کهن را اگر بخواهیم ترسیم کنیم، به نقشی مانندِ نقوشِ معشوق در نگارگریِ ایرانی میرسیم که صفاتاش به استعاریترین و گاه منتزعترین شکلِ ممکن بیان شده و گاهی به صرفِ باطن و چشمپوشیده از ظاهر، به مقامِ دلبری رسیدهاند. اما نصرت، بیشتر، در وصفِ زنی واقعی، با ویژگیها و عباراتِ ملموس و حسانی، شعر میسراید؛ معشوقی که مختصاتی معین و گاه مانندِ “ملیحه دخترِ همسایه” نامی و مکانی مشخص دارد. از سویِ دیگر، تمایزِ زنِ شعرِ نصرت از برخی دیگر از قطعات و مکاتبِ ادبیِ معاصر، آنجا صورت میگیرد که نگاهی آرمانی، مکتبی و فلسفی نسبت به زن ندارد. جایگاهِ اجتماعی، رویکردهای فمنیستی و اینگونه مسائلِ معاصر، در کوچ و کویر به چشم نمیخورند. زن در شعرِ نصرت از نگاهِ اجتماعی یا نقدِ زنانه، بازتاب نمییابد بلکه از دیدِ یک مرد، با تمامِ احساسات و عواطفِ مختلف، مانندِ عطوفت و خشم، وصف میشود. شاید بتوان گفت، دغدغهی نصرت در کوچ و کویر، زنانگی و مسائلِ مربوط به آن نیست، بلکه مسالهاش یک زنِ خاص است که با خودِ نصرت در تعامل و کنکاش بوده است. حتی تصویرِ فاحشه نیز، نه یک تصویرِ زشت و زننده و نه یک تمجیدِ بودلرگونه دارد، بلکه صرفا وصفِ زیبایِ رئالیستیِ فاحشهای است که نصرت او را دیده و خودش را با او مقایسه کرده است.
از همین روست که نصرت را شاعرِ پرترهی زن نامیدهام؛ چرا که تصویری که نصرت از زن به دست میدهد، نه نمایندهی گروهی از زنان است و نه نماینده محبوبی انتزاعی؛ بلکه زنی است در روی کره خاکی، در مکانی و در زمانی و با صفاتی خاص که نصرت، آنگونه که آن زن بر او پدیدار شده است، او را میسراید.
حسانیت، در زبانِ نصرت نسبت به توصیفِ هرچیز منجمله زن، موج میزند. واژگان و عباراتی که او برایِ ابرازِ احساساش نسبت به زنان، یا از زبانِ زنان برایِ وصفِ خودش به کار میگیرد، آنقدر که ملموساند، انتزاعی نیستند. اگرچه بوسه، لب، تن، بستر، همبستری و … در اشعارِ سایرِ شعرا نیز به کار رفته، اما نصرت آنها را در قالب و شرایطی توصیف میکند که تا حدودِ زیادی راهِ هرگونه تعبیر و تفسیرِ فلسفی، عرفانی، سیاسی و… را بسته است. حسانیت آنچنان با روح و قلمِ نصرت پیوند خورده است که حتی در شعری مانندِ سنگفرش _ که زبانِ حالِ شخصیِ شاعر است _ نیز از “بوسهی پا” یا “تن کشیدن به خاک”، البته در بافتی مخیلتر، برای بیانِ حال بهره برده است؛ در کل، همه چیز، حتی سنگفرش، بهار، کوچه، جوی آب و … برای نصرت حسی تنانه دارند. (ذکرِ این نکته به کوتاهی مهم است که این بحث را نباید به جنبههای جنسی تقلیل داد.)
زمانی که واقعیت و حسانیت نسبت به زن در شعرِ او به هم میرسند، پرترهی زنی تصویر میشود؛ آنگونه که بر خودِ نصرت پدیدار گشته است. ارتباطِ نصرت با زنان و زنان با نصرت در شعرش، در عینِ زیبایی و بداعت، بسیار حسانی و واقعی است؛ زن و مرد _ سوایِ مقامِ خواهری و مادری _ از یکدیگر کام میخواهند، بی پرده و صریح! این ارتباط، گاه بویِ ننگ و گناه میدهد، بویِ ناآشنایی میدهد، بویِ هرزگی میدهد( شهرِ خاموش، مرگِ میفروش، نوبت) اما نصرت حافظوار به دلِ دریا میزند. اگر از هرزگیاش میگوید (نوبت) گویی در نظر دارد که ” گناه اگرچه نبودِ اختیارِ ما حافظ/تو بر طریقِ ادب باش و گو گناهِ من است”. حتی زمانی که در اولین نامه به آخرین زن، با تندترین و رکیکترین الفاظ به معشوقِ بیوفا میتازد، گله و شکایتاش از این است که چرا با دیگری همبستر شده است. نصرت، او را با عباراتی چون شمعِ محفل و ماهِ مجلسِ دیگران ماخوذ به حیا نمیکند، بلکه او را با “سگی به دنبالِ هوسها” و کسی که ” تن بر لجنِ شهوتِ هر غیر فکنده” دشنام میدهد.
زن در کوچ و کویر
زن در کوچ و کویر، مفهوم نیست، بلکه مصداق است؛ مصداقی که نسبتاش فقط در نسبت با خودِ نصرت روشن میشود. نصرت هیچ نگاهِ کلان و مکتبیای نسبت به زن ندارد ندارد. زن را آنگونه وصف مینمایاند که بر او نمایانده شده است و در این کار نه هراسی از تکریم و تبجیل دارد و نه ابایی از توهین و تخفیف. ستایش و بزرگداشتِ شخصیتِ زن در شعرِ نصرت همانقدر به خاطرِ وفاداری و رابطهی تنگاتنگ به نصرت است، که نکوهش و سرزنشِ زن به علتِ جفا و خیانتِ او به نصرت؛ نصرت در بیشترِ اشعار، بر خلافِ نگاهِ رمانتیکِ اغلبِ شعرا، برایِ معشوقِ بیوفا، طلبِ خوشی و عاقبت به خیری نکرده و با منتزعکردنِ عشقِ خود، خشم و بغضِ خود نسبت به او را به عباراتی لطیف و نظیف تبدیل نمیکند. بلکه آنجا که بازی را میبازد، عمرِ خود را باخته و روانِ خود را فرسوده میداند.
چون نصرت را اینگونه بخوانیم، یعنی شاعرِ پرترهی زن و مصداقنگر، کلامِ تند یا لطیفِ او را _ در کوچ و کویر _ نه خطابی نسبت به جامعهی زنان و زنانگی، که خطابی نسبت به “زن” در خواهیم یافت.
دیدگاه
نظر بدهید